نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





خالق عشق و محبت یا حسین
ای قتیل دشت غربت یا حسین

ای گل صحرا نبرد فاطمه
ای صفای آل عصمت یا حسین

ای که جانت سوخت از لب تشنگی
ای فدای کام خشگت یا حسین

آن قدر سوز عطش بالا گرفت
تا که شد بی نور چشمت یا حسین

تشنه ام تشنه ترم کن بر غمت
یا بمیرم یا شهادت یا حسین

جمعه راه مرا کوتاه کن
با نگاهی از محبت یا حسین

دوست دارم پیشت آیم لحظه ای
تا نمایم با تو صحبت یا حسین

حالا که برمن نهاده ای منت پابوسیت را

پاک کن قلبم راازهرسیاهی قبل از ورودم به خاک کربلایت...

دوستان حلالم کنیداگه قسمت بشه نائب الزیاره هستم ازطرف همتون

 کوله پشتی سنگین واسم آماده شده(نه اینکه پراز خوراکی و آذوقه سفر باشه ها نه!؟)پر از التماس دعا

التماس دعای مشتاقان آقاخدایا!به کرم میزبانان آن سرزمین یاریم نماتاباکوله باری از شرمندگی به میان دوستانم باز نگردم وهمه را حاجت روا نما

 


[+] نوشته شده توسط زینب در 16:26 | |







 

پولدار که باشی

برف بهانه ای میشود برای لباس نو خریدن

با دوستان به اسکی رفتن

تفریح کردن و از زندگی لذت بردن

اما خدا نکند فقیر باشی و برف ببارد

از بیکار شدن پدر کارگرت بگیر

تا غم پاره بودن کفشهایت و چکه کردن سقف خانه ات

 

چرا باید پول تعیین کند برف نعمت است یا عذاب؟!

[ بیستم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 19:56 ] [ ثمین ]

[+] نوشته شده توسط زینب در 16:18 | |







 


[+] نوشته شده توسط زینب در 16:15 | |







نامهربانی..

مشکلات..

درد..

دوری..

بیماری..

نداری..

شکست..

عشق..

فقر..

تنهایی..

نامیدی..

سکوت و...

و من خدایی دارم که هیچگاه مرا فراموش نمیکند،

او که مرا دوست دارد وبهترینها را برایم میخواهد،

خداییکه لحظه ای مرا بحال خود وا نمیگذارد

 وهمیشه در کنار من است حتی لحظاتی که

سرشار از معصیتم وگناه وجودم را فراگرفته است.

خداییکه میبخشد بی منت، به منتهایی بزرگیش

و نعمت میدهد بی اندازه، به بی کرانگی مهربانیش.

آری! این زبان من است که رسوا شده ی این خدای بزرگ است.

بارالها! تو تنها دارایی من هستی

و براستی که ثروتمندم وبی نیاز از غیر تو.

 

هرگز از رحمت تو نامید نخواهم شد،

 چون به یقین میدانم دوستم داری...


[+] نوشته شده توسط زینب در 17:16 | |







و من خدایی دارم...

 بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست...

پروردگارا! این روزها آرامشم اندک است

مرا دریاب  ...

خوب می دانم: آرامش حضور توست


آرامش

حضور خداست وقتی در اوج نبودن ها نابودت نمیکند...

وقتی ناگفته هایت را بی آنکه بگویی می فهمد...


وقتی نیاز نیست برای بودنش نگران باشی...


وقتی مطمئن باشی با او هرگز تنها نخواهی بود...

آرامش یعنی همین...


یعنی من بی هیچ قید و شرطی خدا را دارم


[+] نوشته شده توسط زینب در 17:16 | |







تا کی به تمنای وصال تو یگانه (از شیخ بهایی)

 

 

 

تا  کی  به  تمنای  وصال   تو  یگانه                 اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه 

 

خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه                  ای  تیر غمت  را  دل  عشاق  نشانه

 

جمعی به مشغول و تو غایب ز میانه

 

رفتم به در صومعه ی عابد و زاهد                     دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد

 

در میکده رهبانم و در صومعه عابد                     گه  معتکف  دیرم  گه  ساکن  مسجد

 

یعنی که تورا می طلبم خانه به خانه

 

روزی که برفتند حریفان بی هر کار                    زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

 

من یار طلب کردم واوجلوه گه یار                      حاجی به ره  کعبه  و  من  طالب  دیدار

 

اوخانه همی جوید ومن صاحب خانه 

 

هردر که زنم صاحب خانه تویی تو                      هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

 

در میکده ودیر که جانانه تویی تو                         مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو 

 

مقصود تویی کعبه وبتخانه بهانه

 

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید                    بروانه در آتش شد واسرار عیان دید

 

عارف صف روی تو در پیرو جوان دید                  یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

 

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

 

عاقل  به  قوانین  خرد  راه  تو پوید                              دیوانه برون از همه آیین تو جوید

 

تاعنجه ی بشکفته ی این باخ که بوید                           هرکس به زبانی صفت حمد تو گوید

 

بلبل به غزلخوانی وقمری به ترانه

 

بیچاره بهایی که دلش زار غم توست                     هرچند که عاصی هست زخیل خدم توست

 

امید  وی  از عاطفت  دم به دم توست                     تقصیر   خیالی   به   امید   کرم   توست

 

یعنی گنه را به ازاین نیست بهانه

 


[+] نوشته شده توسط زینب در 19:2 | |







کجایی مولا

ای تیر نگاهت به دل زار کجایی


ای روی گلت شمع شب تار کجایی


آرام و قرار دل بی تاب و شکیبم


آرام وقرار دل بیمار کجایی


گویم به که مانی که خلایق بشناسند


در مشکل من فاطمه رخسار کجایی


هر جا که تو هستی دل حسرت زده انجاست


خود گو به من خسته گو ای یار کجایی


شاعر: محمد سهرابی

 

 


[+] نوشته شده توسط زینب در 19:0 | |







شهید گمنام سلام

 

شهید وقتی از راه میرسه دل همه رو باخودش میبره وچه دلبری شیرینی

 وقتی شهید از راه میرسه جمعیتی رو با خودش از خونه ها بیرون میکشه که باور کردنی   نیست....

ای کاش حداقل جواب این شهدا رو میتونستیم بدیم


[+] نوشته شده توسط زینب در 18:59 | |







والدین در کلام پیغمبر


 

«روایت است كه مردى خدمت حضرت رسول صلى الله علیه و آله آمد و عرض كرد: من نذر كرده‌ام كه درب بهشت و صورت حور العین را ببوسم!

 

«خداوند متعال، چهار چیز را در چهار چیز قرار داده است: برکت علم را در تعظیم و احترام استاد، و بقای ایمان را در تعظیم خداوند، و لذّت زندگی را در نیکی کردن به والدین، و رها شدن از آتش را در ترک آزار خلق؛ و هر کسی که احسان نکند، لذّت زندگی را در نیابد.»


[+] نوشته شده توسط زینب در 18:56 | |







 

مدعی گوید که با یک گل نمی آید بهار

من گلی دارم که دنیا را گلستان می کند

ای آخرین ناجی بشریت، سختی ها و دلتنگی های خود را با چه کسی زمزمه کنم و آرامش را در طلوع کدامین شعر بیابم و به چه بهانه ای بغض هایم را بشکنم. کاش تو بیایی، ای بهترین من! ای امام من، حرف های ناگفته زیادی دارم. نمی دانم از کجا شروع کنم. 

از بچه های به خاک و خون کشیده در فلسطین و لیبی و بحرین بگویم یا از آوارگان عراق و افغانستان.

 آقای خوب من، به من گفته اند تو هم مانند جدت حضرت امیر (ع) یار ضعیفان و نوازشگر یتیمانی، پس حتما بچه های یتیم لبنان و فلسطین و بحرین تو را دیده اند. راستی، اکنون اگر تو را از نزدیک ببینم، شاید بسیاری از حرف ها از یادم برود، ولی می دانم با صبر و عطوفت به من اجازه خواهی داد تا راز های نهفته در دلم را یاد آوری کنم.

 مولای من، شب ها را به امید ظهور تو به صبح می رسانم و هر صبح جمعه به انتظار ندای { انا المهدی } تو که از خانه کعبه به گوش خواهی رسید. در دعای ندبه شرکت میکنم. ای کاش به بگویی که کجایی و کــــی می آیــی! ...


[+] نوشته شده توسط زینب در 18:55 | |







[تصویر:  mahdi2.jpg]

سلام مولایم


دلتنگم آقا ؛ دلتنگ ديدنت ؛ دلتنگ شنيدن صداي انا المهدي ت ...
تا کجای عمر باید هر شب درانتظار تو ستاره بشماریم٬ تا کدام روز و ماه باید مسافر دنیای غفلتها باشیم ٬ یامولا !

بیا ٬ که سقف آسمان زندگیمان راابر جهل و فساد پوشاند !بیا٬ که زمین تشنه باران است ! بیا ٬ که جگرهایمان را فراق٬رتگ سرخش را باخته است ٬ بیا از درون سوخته ایم ٬ مولا بیا ای مرهم دلهای خسته !

نمی دانم قلم سنگی برای دوری توچه می نویسد ٬ ولی همین را می دانم که او نیز هجاهای نام تو را دوت دارد و بی معطلیمی نگارد . بیا ٬ که قلب شیشه ای انتظارمان در هر بار ترکی برمی دارد و صبرمان راخزان به یغما می برد .

بلندای پرواز خورشید را کهمی بینم این سوال در ذهنم می روید ٬ که آشیانه خورشیدکجاست؟

کبوتران سپیدبال که نشانه هایآرامش آسمانند ٬ شبانگاهان در آغوش مهربان لانه ها ٬ اندام جان را در بستر آرامش مینهند٬ عقابها که سلاطین آسمانند در یورش تاریکیها دل به سکوت می سپارند و در دلکوهساران تمنای دستان پر محبت شب را دارند اما خورشید آشیانه اش کجاست؟

در کدامین بستر مهربانی ٬ دل پرخروشش به آرامش می نشیند؟

یک روز با خورشید همسفر شدم . دانستم که غروبش افسانه ای بیش نیست و مغرب و مشرق ٬ جز خطوط خیالی نیستند .

خورشید هرگز غروب نمی کنم ٬ خورشید معنای روشن طلوع است .

اما آشیانه خورشید رایافتم ٬ دل مردی چون مهدی (ع)!!! این دل شماست ٬ که معبد خورشید است و این دل شماست که حلقه اتصال چشمه خورشید با نور پاکی و طراوت است .

اگر روزنه ای در دل توبگشایم ٬ خواهم دید که هزاران خورشید در آن سر به سجاده نورانیت گذارده اند و هرخورشید به گونه ای اشعه رحمت و برکت را به هر سو می پراکند.

آری ! می شناسمت ٬سالهاست که همتای تو را ندیده ام ٬ من موجودی هستم که از فرسنگها عقب تر آمده ام وچون به تو رسیده ام همراهت شده ام . پا به پای تو می آیم . تو را میشناسم


[+] نوشته شده توسط زینب در 18:54 | |







 

 

مادر موسی چو موسی را به نیل

در فکند از گفته رب جلیل

 

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه

گفت کی فرزند خُردِ بی گناه

 

گر فراموشت کند لطف خدای

چون رَهی زین کشتیِ بی ناخدای

 

گر نیارد ایزد پاکت به یاد

آب، خاکت را دهد ناگه به باد

 

وحی آمد کین چه فکر باطل است

رهرو ما اینک اندر منزل است

 

پرده ی شک را بر انداز از میان

تا ببینی سود کردی یا زیان

 

ما گرفتیم آنچه را انداختی

دست حق را دیدی و نشناختی؟

 

در تو تنها عشق و مهر مادریست

شیوه ما عدل و بنده پروریست

 

نیست بازی کار حق، خود را مباز

آنچه بردیم از تو باز آریم باز

 

سطحِ آب از گاهوارش خوشتر است

دایه اش سیلاب و موجَش مادر است

 

رودها از خود نه طغیان می کنند

آنچه می گوییم ما، آن می کنند

 

ما، به دریا حکم طوفان می دهیم

ما به سیل و موج فرمان می دهیم


 

به که بر گردی ، به ما بسپاریش

کی تو از ما دوست تر می داریش

 

نقش هستی نقشی از ایوان ماست

خاک و باد و آب سر گردان ماست

 

"پروین اعتصامی"


[+] نوشته شده توسط زینب در 17:20 | |







خداوند دو بار تکرار کرده تا ته دلمون قرص باشه...!

با هر سختی، آسانی است.


[+] نوشته شده توسط زینب در 17:18 | |







حاجت خود را با او بگوي...
 


بدان ، خدايي که گنج هاي آسمان و زمين در دست اوست ، به تو اجازه ي درخواست داده ، و اجابت آن را بر عهده گرفته است .

تو را فرمان داده که از او بخواهي تا عطا کند ، درخواست رحمت کني تا ببخشايد ،

و خداوند بين تو و خودش کسي را قرار نداده تا حجاب و فاصله ايجاد کند ،
و تو را مجبور نساخته که به شفيع و واسطه اي پناه ببري ،

و در صورت ارتکاب گناه دَرِ توبه را مسدود نکرده است ،
در کيفر تو شتاب نداشته ، و در توبه و بازگشت ، بر تو عيب نگرفته است ،

در آنجا که رسوايي سزاوار توست ، رسوا نساخته ، و براي بازگشت به خويش شرايط سنگيني مطرح نکرده است ،

در گناهان تو را به محاکمه نکشيده ، و از رحمت خويش نا اميدت نکرده ، بلکه بازگشت تو را از گناهان نيکي شمرده است .

هر گناه تو را يکي ، و هر نيکي تو را ده به حساب آورده ، و راه بازگشت و توبه را به روي تو گشوده است .

هرگاه او را بخواني ، ندايت را ميشنود ، و چون با او راز دل گويي ، راز تو را ميداند ،

پس حاجت خود را با او بگوي ، و آنچه در دل داري نزد او بازگوي ،
غم و اندوه خود را در پيشگاه او مطرح کن ، تا غم هاي تو را برطرف کند و در مشکلات تو را ياري رساند ...


[+] نوشته شده توسط زینب در 17:17 | |







مطمـئن باش که خداوند عاشقانه دوستت دارد...
 


مطمـئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد ؛

چون در هر بهار برايت گل مي فرستدو هرروز صبح آفتاب را به تو هديه مي کند ..

به ياد داشته باش که پروردگار عالم با اين که مي تواند در هر جائي از دنيا باشد ،

قلــب تو را انتخاب کرده
و تنها اوست که هر وقت بخواهي چيزي بگوئي ، گوش مي کند ...

 

[+] نوشته شده توسط زینب در 17:16 | |







بــــاز آ ...
 

ای روشَنایِ دیده ام ، آرام جان خسته ام
در انتظار مقدَمَت ، دل را به لطفت بسته ام

بازآ دوباره در بَرَم ، شوری فتاده در سرم
باز آ مرا اینجا ببین ، وقت غروب دیگرم

پر می زند هر دم دلم ، مشتاقم از روی کَرم
بخشی منِ دلداده را ، یکدم حضورِ «حاضرم»

تو مُنتهای حاجتی ، در عین قدرت رحمتی
شایسته باشد گر کنی ، حاجت روایم ای سخی

ثور و ثریا را بگو ، شمس و قمرها را بگو
اندر زمین و آسمان ، رب رحیـــما را بگــو

جویای اویم هرزمان ، عشقش گرفته درمیان
صبرم دوصد چندان کنم ، کاید به بالینم عیان

چله نشینم بهر تو ، افتاده ام در بند تو 
بازآ و بازم می رهان ، چون کس ندارم غیرِ تو

حور و پری شاد آمده ، آزادِ آزاد آمده
آنکو که حول عرش رب ، یارش به دیدار آمده

خوش باش حالا بنده ای ، کز حوریان هم برتری
گر سرنهی بر امر رب ، از این و آنَت می رهی

دزدان ره اندر کمین ، من مانده ام اینجا غمین
باز آ کنارم ای خدا ، با تو شوم از متّقیــن

ذکر تو آرامم کند ، دیدار تو شادم کند 
اُدعونی اَستَجِب لَکُم ، خواهم که آزادم کند ...


[+] نوشته شده توسط زینب در 17:15 | |







خداي خوبي داريم . . .
 


خداي خوبي داريم . . .

آنقدر خوب که با هر مقدار بار سنگين گناه ،

اگر پشيمان شويم و توبه کنيم باز هم مهربانانه ما را مي بخشد . . .

و آنقدر بخشنده است که باز فرصت جبران را در اختيارمان مي گذارد . . .

آري خداي خوبي داريم ...

خدايي که مشتاقانه ما را مي نگرد ،

با چنين خداي بخشنده و مهرباني ؛

نااميدي از درگاهش معنايي ندارد . . .

 


[+] نوشته شده توسط زینب در 17:14 | |







ساده می گویم : خـدایــا دوسـتـت دارم ...
 

به تو من خیره می گردم ؛

به این جنگل ...

به این برکه ...

به خط نور ...

 به این دریا ...

به رقص آب ...

به این افسون بی همتا ...

چه باید گفت؟

کمک کن واژه ها را بر زبان آرم ؛

بگویم لحظه ای از تو ...

از این زیبائی روشن ،

از این مهتاب ...

بریزم با نسیم و گم شوم در شب ؛

بخندم با تو لختی در کنار آب ...

زبانم گنگ و ذهنم کور ،

تنم خسته ، دلم رنجور ...

تمام واژه ها قامت خمیده ،

ناتوان ...

بی نور ....

پر از پیچیده گیست این ذهن ناهموار ؛

سکوت واژه ها درهم تنیده ،

مثل یک آوار ...

من از پیچیده گی ها سخت بیزارم ؛

تو با من ساده می گویی و من هم ساده می گویم :

" خـدایــا دوسـتـت دارم "


[+] نوشته شده توسط زینب در 17:14 | |







وقتی همه چيز را به تو مي سپارم . . .
 

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا . . .

وقتی همه چيز را به تو مي سپارم ،

نورِ بي كرانِ تو در من جريان مي یابد ؛

و دعايم به بهترين شيوه ی ممكن متجلی می شود . . .

پس هم اكنون خود را در آغوش تو رها مي كنم ،

تا تمام آشفتگی ها و سردرگمي هايم ،

در حضور امن و گرمِ تو ،

به آرامی ذوب شوند و از ميان بروند . . .

 


[+] نوشته شده توسط زینب در 17:13 | |







ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ به دستهای گرمِ خدا ﺑﺴﭙﺎﺭ ...
 

ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ،
ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ ،
ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺑﺎﺷﺪ . . .

ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ،
ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ،
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺩﻭ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺴﭙﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﮔﺮﻡ ﺧﺪﺍ . . .

ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﺨﻮﺍﻩ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺻﻼﺣﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﭽﯿﻨﺪ ،
ﻧﻪ ﺁﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ . .

ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ،
ﺧﺪﺍ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻣﯿﭽﯿﻨﺪ !
ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺟﺰ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ . . . .

ﺧﺪﺍﯼ مهربانم . . .
ﻫﻤﯿﺸﻪ ،
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ،
ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺳﺮ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ ،
ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﭼﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﯼ ﻭ ﻣﯽ ﺑﻮﺳﯽ ﺍﻡ . .

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﺮﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪﯼ ،
ﺭﺩ ﻟﺒﻬﺎﯾﺖ ﺭﻭﯼ ﻟﭗ ﻫﺎﯼ ﮔﻞ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺍﻡ ،
ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﯿﮑﻨﺪ . . . . .

 


[+] نوشته شده توسط زینب در 17:10 | |







باز باران...


 

باز باران..

دارد از مادر نشانه..

بوی باران..

بوی اشک مادرانه
،پر ز ناله

کودکی با مادری پهلو شکسته، سمت خانه..

کوچه ها و تازیانه ،گریه های کودکانه

حمله ی نامرد پَستی وحشیانه ،تازیانه تازیانه..

پس چرا مادر، چرا گم کرده راه آشیانه.

باز باران..

دانه دانه ، حیـدرانه ،بی صدا و مخفیانه

آه ، از غسل شبانه ،زینبــانه
لرزه افتاده به شانه
،پشت تابوتی روانه

بـــــاز بـــاران ..


[+] نوشته شده توسط زینب در 1:45 | |







بارالها...

بارالها:
آنقدر در برابر عظمتت حقیر هستم که می دانم هیچ نیازی به عبادت من نداری
،ولی همین عبادت و بندگی توست که به من آرامش می دهد،
زیرا تنها با یاد توست که آرامش بر وجودم مستولی می شود.
عبادت و بندگی من یعنی همان داشتن هدف براي زندگي ،یعنی دانستن اینکه بیهوده نیامده ام و بیهوده نخواهم رفت
و همین هدف است که مرا به سوی تو می کشاند و از پوچی می رهاندتا با شوق تو را بپرستم و از بندگی تو به خود ببالم،
 ای مهربان ترین مهربانان !
عباداتمان را بپذیر و از گناهانمان درگذر که جز تو مأمني نداریم.


[+] نوشته شده توسط زینب در 1:43 | |







من همانم که هزار بار عهد بستم...بی هوا توبه شکستم...

می شناسی مرا ...؟

آری.. من همانم که هزار بار عهد بستم...بی هوا توبه شکستم...

 هردم از بند گسستم...

بر زبان نام تو گفتم ولی با غیر نشستم..من همانم آقا!

باز هوای تو دارم.. باز دلتنگم...

دلتنگِ...عدالت...دلتنگ عشق..دلتنگ تو... و دلتنگ خویش!

از خود دورم آقا! در خویش و دور از خویش.!!!!

پر پرواز ندارم آقا..از تهی سرشارم! من تورا کم دارم...

می خواهم بنویسم برای تو فقط برای "تو "... ؛ اما چگونه؟

چگونه می توان واژه ها را رندانه برای تو سرود برای تویی که خود مبدا کلامی!

نه چون حافظم که غزل ها بسرایم تا بدانی:

والله که شهر بی تو مرا حبس می شود...

و نه چون نیما که برایت بسرایم: تورا من چشم در راهم شباهنگام...

ساده می گویم آقا... به سادگی آب روان... به سادگی قلب کوچکم...

بی قافیه، بی نظم ، بی وزن و بی هوا :

" یک سبد عشق نثار قدمت مهدی جان..."


[+] نوشته شده توسط زینب در 1:42 | |







آمدنت را آرزو نمیکنم...

                                  

 

                                          


[+] نوشته شده توسط زینب در 1:41 | |







بیا بیا گل زهرا عزای مادر توست

 

بیا بیا گل زهرا عزای مادر توست

صفای فاطمیه از صفای مادر توست

اگر که سائلم و نوکر همیشگی ات

فقط به خاطر لطف و عطای مادر توست

تمام عزت شیعه رحین منت اوست

تمام زندگی ما فدای مادر توست…


[+] نوشته شده توسط زینب در 1:40 | |







شنیدم که شما فصل بهاری آقا

شنیدم که شما فصل بهاری آقا

به دل خسته ما صبرو قراری آقا

عمر یک سال گذشت و خبری از تو نشد

هوس آمدن این جمعه نداری آقا

در هیاهوی شب عید تورا گم کردیم

غافل از اینکه شما اصل بهاری آقا

اللهم عجل لولیک الفرج


[+] نوشته شده توسط زینب در 1:39 | |







تا آسماني شدن راه بسيار است...

مهربان خداي من....
 ميدانم كه تا آسمان راهي نيست ولي تا آسماني شدن راه بسيار است.....
 اين دست هاي خالي به سوي تو بلند ميشود وتمنا دارد....
 ما بي سليقه ايم، طلب آب ونان ميكنيم....
 تو خود خزانه دار بخشش ها، بهترين را براي دوستانمان محقق كن....

الهی آمین


[+] نوشته شده توسط زینب در 1:39 | |







مگر شما از دل ما بی خبری؟؟؟

 

می گویند دلنوشته

آقا سلام

مگر
شما از دل ما بی خبر ی؟؟؟


[+] نوشته شده توسط زینب در 1:38 | |







پاییز شد به حرمت مادر بهار ما

پاییز شد به حرمت مادر بهار ما
اصلا ًفدای فضه ی او روزگار ما

خرجيِّ عیدمان همه اش خرج روضه شد
نذر عزای فاطمه دار و ندار ما

مردم اگر به جامه ی نو فخر میکنند
پیراهن سیاه عزا افتخار ما

اعضای خانواده ی مان را می آوریم
باشد سیاه لشگر بزم اش تبار ما

امروز اگر ب مجلس صدیقه سر زنیم
سر میزند به خانه ی قبر و مزار ما

پیگیر کار روضه ی زهرا اگر شویم
پیش خدا پیش رَوَد کار و بار ما

اینجا برای سینه زدن جایمان کم است
محشر میان حجره ی زهرا قرار ما

وقتی برای مادرمان سینه میزنیم
فوراً گرفته میشود از دل غبار ما

ما داغ دیده ایم که فریاد میزنیم
خرده نگیر بر غم و داد و هوار ما

گریه کنید مادر ما بی گناه بود
ناله کنید مادر ما پا به ماه بود...


[+] نوشته شده توسط زینب در 1:37 | |







ﻣﮯﭘﺮﺳﯿﺪ ﺣﺮﻡ ﺣﻀﺮﺕ ﺯﻫﺮﺍ ۜ ڪﺠﺎﺳﺖ؟!

ﻧﻤﮯﺩﻭﻧﺴﺖ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﺎ ﺣﺮﻡ ﻧﺪﺍﺭﻩ
ﻧﺬﺭ ڪﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺷﻔﺎ ﺑڪَﯿﺮﻩ ،
ﺗﻤﻮﻡ ﺣﺮﻡ ﺣﻀﺮﺕ ﺯﻫﺮﺍ ۜ ﺭﻭ ﻓﺮﺵ ڪﻨﮧ ..
ﺗﺎﺟـﺮ ﻓﺮﺵ ﺑﻮﺩ
ﺍﺭﻣﻨﮯ ﺑﻮﺩ
ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺷﻔﺎ ڪَﺮﻓﺖ
ﻣﮯﭘﺮﺳﯿﺪ ﺣﺮﻡ ﺣﻀﺮﺕ ﺯﻫﺮﺍ ۜ ڪﺠﺎﺳﺖ؟!


[+] نوشته شده توسط زینب در 1:37 | |



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 13 صفحه بعد